|   صفحه نخست   |   تماس   |   درباره سایت   |   مقالات به زبان‌های دیگر   |   بایگانی   |  

فرجامی بدفرجام

21.05.08 | یادداشت | جمشید فاروقی


گفتار سیاسی، یک عمل سیاسی است و عمل سیاسی ریشه در قاطعیت دارد. قاطعیت سیاسی اما همواره برآمده از دانش سیاسی، خرد و تعقل نیست. این قاطعیت می‌تواند محصول نگاهی ایدئولوژیک باشد، محصول یک باور، یک توهم یا حتی یک احساس. فرجام چنین قاطعیتی بدفرجامی است.

تاریخ کشور ما نشان از تازیانه‌های چنین قاطعیتی فراوان بر پیکر دارد. دولتمردان برای بقای خود و حفظ قدرت خویش، بیشتر از قدرت بهره می‌گیرند تا از خرد. قدرتی که پایه‌اش بر قدرت استوار باشد، تنها تا آن هنگام برجاست که قدرتی بزرگتر پا به میدان ننهد. قاطعیت در سیاست آنگاه که ریشه در خرد و دانش نداشته باشد، در زبان تازیانه و قهر تجلی می‌یابد. خشونت خشونت می‌زاید. پاسخ تازیانه عصیان است و سرکشی. جامعه‌ای که دولتش درشت‌خو و کژرفتار است، به درشت‌خویی خو می‌گیرد. جامعه‌ای خشن "فرهنگ زنده‌بادی، مرده‌بادی" می‌پرورد.

"فرهنگ زنده‌بادی، مرده‌بادی" بر سر هر پرسش، جامعه را به دو گروه دوست و دشمن می‌درد. گزینه سومی در کار نیست. هر کس باید انتخاب خود را بکند. فرصت و مجال اندیشه از مردم سلب می‌شود. قاطعیتی بی‌مورد شکل می‌گیرد. دسته‌های هواداران و مخالفین در خیابانها به راه می‌افتند. همسایه دیروز، دشمن امروز می‌گردد. رگهای گردن غیرت کلام و مسیر کلام را رقم می‌زند. و هیچ کس به درستی نمی‌داند که این همه قاطعیت از کی و از کجا زاده شده است. آری فرجام چنین قاطعیتی بدفرجامی است.

منصف که باشیم باید بپذیریم که ایران‌شهر در پرورش انسانهای خردمند بسی خساست به خرج داده است. اما در پرورش انسانهای غیور دست و دلباز بوده است. غیرت لزوما فضیلت نیست؛ حال آنکه خردورزی در هر حال فضیلت است.

آن هنگام که جنگ درگیرد، سربازی که کوله‌بارش تردید است، جنگ‌جوی بدی است. در آن هنگام که جنگ در نگرفته است، سربازی که کوله‌بارش تردید نیست، سرباز بدی است. تردید نیروی محرکه روحی پرسشگر است. و پرسشگری نجات سرزمینی است، پیش از آنکه غیرت کلام آخر را بگوید.

فرهنگ "مرده‌بادی، زنده‌بادی" پرسشگران را خوش نمی‌دارد. در این فرهنگ فرد پرسشگر کسی است که قاعده بازی را برهم می‌زند. در این فرهنگ، "مرده‌باد، زنده‌باد" حکمی را می‌ماند آسمانی، که باید زیر بیرق آن سینه زد. علم‌دارش بود. تا پای جان پاسش داشت. به پایش خون داد و خون ریخت.

نمی‌بایست اجازه داد که این فرهنگ بیمار سرنوشت من و سرنوشت همسایه من را رقم زند. پیش از آنکه مقهور قاطعیتی این چنین شویم، باید دانسته‌های خود را محک زنیم. جان داوری را از پیش‌داوری برهانیم. با نگاهی نقادانه به تاریخ نوشته و نانوشته این سرزمین بنگریم. تاریخ این کشور را بد نوشته‌اند. تاریخ نگاری ایران‌شهر بوی تاریخ‌بافی می‌دهد. از این بافته‌ها فرشی مهیا ساخته‌اند چهل تکه، هر تکه بیگانه با هر تکه. الیاف این فرش از وهم است و خیال. جست‌وجوی حقیقت در سیطره فرهنگ "مرده‌بادی، زنده‌بادی" ممکن نیست. حقیقت آنجا شروع می‌شود که بازار وهم از رونق بیافتد.

آدمی خردمند زاده نمی‌شود، آدمی خردمند می‌شود. باید از فراز سایه این فرش جهید.

دکتر جمشید فاروقی
دوشنبه هفتم آبان‌ماه سال یک هزار و سی سد و هشتاد و شش خورشیدی



نظر شما:

©faroughi.net