|   صفحه نخست   |   تماس   |   درباره سایت   |   مقالات به زبان‌های دیگر   |   بایگانی   |  

"ويواه"، ازدواج كاغذى

20.05.08 | ادبی | جمشید فاروقی


سه فصل از يك رمان زير چاپ
”ويواه، ازدواج كاغذى“ نگاهى است به درون يك صندوقچه. صندوقچه‌اى پنهان در پستويى فراموش شده. صندوقچه قديمى اسرارى كه خواب را در چشمان آدمى پريشان مى‌كند. كتاب قاب عكسى است كه در آغاز تصوير زنى مهاجر را نشان مى‌دهد. تصوير زنى با يك چمدان. اما در اين قاب هيچ تصويرى نيست. قابى است بى‌عكس و همچون هر قاب بى‌عكسى پرسش برانگيز و شايد تا حدودى وحشت‌زا. و تو در كمال حيرت تصوير خود را در اين قاب باز خواهى شناخت و درخواهى يافت كه ”ويواه“ تنها حكايت سرنوشت يك زن مهاجر نيست. بهانه‌اى است براى پرداختن به داستان سرنوشت.
و اين داستان مدتهاست كه شروع شده. اكنون مهم چگونگى ادامه آن است...

(۱)

اشگ بار ديگر در چشمانش حلقه زد. سحر بود. سحرگاه يك روزِ گسيخته از تقويم روزگار. با وجود آن‌كه واپسين روزهاى پاييز بود،‌ خزان زندگى‌اش تازه شروع شده بود. پاييزى از يك سال فراموش شده، سالى از يك دهه نفرين شده، دهه‌اى از يك عمر تباه. دود.

بادى ‌سرد مى‌‌وزيد. همان بادِ سردِ ‌سحرگاهى ‌يك روز پاييزى شهر‌ هانور. سوز اين سرما از درزهاى ‌مانتو و از بافت درشت ژاكت قرمز رنگى ‌كه به تن داشت، بسادگى ‌نفوذ مى ‌كرد و بر تن و جانش مى‌‌نشست. پندارى توان مقاومت و پايدارى در او يكسره تحليل رفته بود. دريچه‌هاى روح و جسمش را بر روى ناملايمات و تندخويى جهان پيرامون گشوده بودند. زندگى درشتخويى پيشه كرده بود و او سوزشِ گزشِ سرما و گزندِ روزگار را بر جاى جاى پيكر خود حس مى‌كرد.

هوا بس مه آلوده بود و خفگى نور چراغها در تاريكى نخستين لحظه‌هاى سحرگاهى سخت غم افزا. ضعفى ‌شديد در خود حس مى ‌كرد. ضعفى سرگيجه‌آور. از ديروز ظهر تا كنون هيچ نخورده بود و همين بر سوزش عصبى معده‌اش دو چندان مى‌افزود. روزها بود كه نمى‌دانست چه مى‌خورد، چه مى‌پوشد و چه مى‌كند. خواب برايش بدل به آرزويى شده بود. خواب همانطور بى‌حركت پشت در مى‌ماند و تنها براى لحظه‌اى كوتاه به اكراه گامى پيش مى‌نهاد و شتابان با بستر او وداع مى‌كرد و دگربار ناپديد مى‌شد.

كم‌خوابى و پريشان‌خوابى نقش آزار دهنده خود را بر روح و روان او زده بودند. حركات ناآرام و شتابزده‌اش حكايت از زخمى تازه داشتند. از يك زخمِِ روحى تازه. لطافت از پوست چهره‌اش گريخته بود. ماهيچه‌ها و عضلاتش يكباره سنگين شده بودند. آثار بى‌خوابى‌ها و پريشان‌خوابى‌ها در كنار چشمانش هويدا بودند. و او در اين لحظه بسى درمانده‌تر از آن بود كه بتواند زخم روحى خود را از ديدگان حريص ديگران پنهان دارد. از اين ديدگان لجباز و از اين نگاههاى بى‌پروا.

سهيلا آهى ‌بلند كشيد و چمدانش را لحظه‌اى ‌بر زمين نهاد. قطره اشگى كه پيش از اين در چشمانش حلقه زده بود جارى شد. جارى شدن اين قطره اما راه را براى سرازير شدن قطره‌هاى منتظر ديگر هموار كرد. قطره دوم، قطره سوم و پس از آن، سيلاب اشگ. غمى سنگين همچون عنكبوتى در گوشه و كنار روح و روانش تار دوانده بود. سهيلا خود را حشره‌اى كوچك مى‌ديد كه در اين تارهاى انبوه غم گرفتار آمده است. پدرش هميشه مى‌گفت:
— غم و شادى از يك جنس نيستند. غم مثل سنگ سنگين است و شادى مثل دود سبك. غم كه آمد، جايى در وجودت رسوب مى‌كند. شادى كه آمد، لحظه‌اى ديگر براى رفتن آماده است.

اكنون غم آمده بود و نقش خود را بر همه جا زده بود. بر فضا، بر اين چمدان، بر اين نگاه و بر اين تنهايي.

از كيف دستى‌‌اش يك دستمال و يك آيينه كوچك گرد بيرون آورد. با گوشه دستمال قطره‌هاى ‌اشگ را از گوشه چشمانش و از روى گونه‌هايش برگرفت. بر آن بود تا مانع از جارى ‌شدن رودهاى ‌سياه ‌رنگ ‌بر گونه‌هاى خود شود. اين رودهاى سياه افشاگر. بى‌گمان هر رهگذرى مى‌توانست ‌در اين رگه‌هاى ‌سياه دويده بر گونه، جاى ‌پاى ‌درد و رنج را آشكارا ببيند. اين رودهاى سياه‌رنگ، اين رد تازيانه‌هاى رنجى تازه و نو. و فاش شدن اين راز، همان چيزى بود كه سهيلا از آن سخت پرهيز داشت و از پنهان داشتن آن سخت ناتوان بود.
— درد و غصه من به ديگران چه ربطى دارد؟ چرا مى‌خواهند چشمه‌ ‌رنج مرا در چشمان ترم بكاوند؟ آيا در اين كنجكاوى عذاب‌آورشان گونه‌اى حس همدردى لانه كرده است؟ بر آنند تا روان رنجديده مرا بنوازند؟ يا اين‌كه اين كنجكاوى بيمار گونه‌شان رنگى از لذت پنهان بر خود دارد؟ چرا جستجوى درد و رنج ديگران؟ مگر نه آنكه خودشان نيز لبريز از درد و سرشار از رنجند؟

پدرش هميشه مى‌گفت:
— آدم يعنى "آه" و "دم". زندگى آهى است و دمي.

اما اگر زندگى‌نامه هركس همان رنج‌نامه اوست، پس چرا ديگر كاوش در رنج ديگران؟ پرسش و باز پرسش و پس از آن، باز پرسش. او بود با اين همه پرسش بى‌پاسخ. او بود با اين همه پرسش بى‌حاصل. با اين همه پرسش بدهنگامِ بى‌فرجام.

سهيلا بر آن بود چشمان گريان خود را از تيررس زهرآگين اين نگاههاى بى‌پرواى طمعكار در امان دارد. سرش را به زير افكنده بود و به زمين خيره شده بود.

چه ديوار كوتاهى در برابر طغيان مهار ناشدنى سيلاب كنجكاوي. حلقه‌هاى اشگ در چشمان يكى و زبانه‌هاى آتش كنجكاوى در چشمان ديگري.

براستى كه چه ستيز نابرابري!

يك زنِ تنها با يك چمدان و با رگه‌هاى سياه افشاگر بر گونه. بى‌گمان اين تصوير غم‌آلوده براى دامن زدن به آتش كنجكاوى رهگذران كافى بود. سهيلا سنگينى نگاه ديگران را بر تن خود حس مى‌كرد. مى‌دانست و يا شايد مى‌پنداشت كه همه به او زل زده‌اند. احساس بس عجيبى داشت. گمان مى‌كرد كه زير باران نگاه ايستاده است. پندارى قطره‌هاى نگاه بر سر او فرو مى‌ريزند، لحظه‌اى بر گونه‌هاى غم‌زده‌اش مكثى كوتاه دارند و آنگاه شُر شُر بر پا و بر چمدانش مى‌ريزند. گريزى ممكن نبود. چشمان ترش را به تصوير كبوترى دادكه در بين تل ته‌سيگارهاى پرتاب شده بين دو ريل موازى، چون خود او در جستجوى چيزى نامشخص بود.

چيزى كه نمى‌دانست چيست، ولى سخت بدان نياز داشت.

نياز به چيزى كه آدمى به درستى نمى‌داند چيست، بدترين نوع نياز است. و سهيلا خود نمى‌دانست كه در جستجوى چيست. از چيزى مى‌گريخت و به خوبى مى‌دانست كه از چه چيزى مى‌گريزد.

گريختن يعنى دور شدن از چيزى و ناگزير نزديك شدن به چيزى ديگر. سهيلا به چه چيزى نزديك مى‌شد؟ آيا گريز او نوعى بازگشت نبود؟ بازگشت به همان چيزى كه پيش‌‌تر از آن گريخته بود؟

انسان موجودى است ذاتا كنجكاو. همه در پى كشف رازند. در پى كشف راز چيزها و در پى كشف راز ديگران. در تلاقى دايمى نگاهها، چشمانِ كنجكاوِ گروهى از رهگذران چشمانِ دردمندِ گروه ديگرى از رهگذران را مى‌جويند و به سادگى مى‌يابند. آرى ‌اين چنين است گفت و شنود بى‌پايان نگاهها. گفت و شنود بى‌پايان بيگانگان.

در همان نخستين سالهاى اقامت در آلمان، سهيلا با حقيقتى تلخ آشنا شده بود. سهيلا دريافته بود كه حكايت رنج و ناكامى ديگران بسى جذاب‌تر از داستان شادى و توفيق آنهاست. آيا جذاب بودن رنج و ناكامى ديگران ريشه در بدسرشتى انسان دارد؟ آيا آدمى از شنيدن حكايت رنج و ناكامى ديگران لذت مى‌برد؟ آيا آدمى نيك‌فرجامى خود را بر بستر بدفرجامى حكايت ديگران تعريف مى‌كند؟ اين پرسشها هميشه، در تمامى اين سالهاى سختِ مهاجرت همراه سهيلا بودند. و امروز خود سهيلا با اين چمدان و با اين آثار افشاگر غم بر گونه، بر آتش كنجكاوى رهگذران هيمه مى‌نهاد.

اما همگان كه نمى‌توانند بدسرشت باشند. اما همگان كه نمى‌توانند از رنج ديگران غرق در لذت شوند. آدمى شايد ‌در كاوش رنج ديگران مى‌‌كوشد تا از بار و سنگينى رنج‌نامه خود بكاهد و زخمهاى ‌روحش را اين چنين التيام بخشد. اين ربطى به طينت و سرشت آدمى ندارد. علت جذاب بودن صفحه حوادث روزنامه‌ها را نيز شايد بايد در همين موضوع جست. كاوش در رنج‌نامه ديگران به آدمى ‌اين احساس را مى‌‌بخشد كه رنجهايش در برابر رنج گران آن ديگران، رنج بيگانگانى ‌كه هيچ نمى ‌شناسدشان و هيچ نمى‌‌خواهد بشناسدشان، سبكترند. آيا حكايت دردناك مرد ديوسرشتى ‌كه زن و دو بچه‌اش را مى‌‌كشد و آنگاه خود از طبقه يازدهم به آغوش سخت خيابان مى‌شتابد، زخم پيكر زنى ‌كه درشتخويى ‌همسرش را گاه و بيگاه تجربه كرده است، اندكى التيام نمى‌بخشد؟

بى‌ترديد اما هستند كسانى كه از رنج ديگران غرق در لذت مى‌شوند و بذر موفقيت دروغين خود را در زمين ترك خورده ناكامى ديگران مى‌پرورند.

آدمى يعنى راز و آدمى يعنى چشمان كنجكاو. و هر رهگذرى كه از كنار سهيلا مى‌گذشت در كمين كشف رازهاى او بود. سهيلا براى ‌آنكه نسبت به پاك بودن گونه‌هايش از رگه‌هاى ‌سياهرنگ افشاگر مطمئن شود، دگر بار در آيينه‌اش نگريست. در حاشيه آيينه، رنگ ‌آسمان سحرگاهى ‌در سياهى ‌گيسوانش دويده بود و بر زيبايى‌‌اش دو چندان مى ‌افزود. غم و افسردگى فراگير روحى‌اش نيز نتوانسته بودند در جنگ با زيبايى او كاملا پيروز گردند.

بلندگوى ‌ايستگاه چيزى گفت. گويا خبر از رسيدن قطار داد. سهيلا آن‌چنان غرق در افكار گسيخته و پريشان خود بود كه پيام بلندگوى ايستگاه قطار را شنيد، بى آن‌كه قادر به فهم آن باشد. حال پيام بلندگوى ايستگاه تنها اين بود: تو اى تنديس زيبارو‌ى مغموم، زمان دل كندن و زمان سفر كردن فرا رسيده است.

حال يك لحظه طول كشيد و يا چند دقيقه، سهيلا هيچ متوجه نشد. براى او زمان يكسره از معنى ‌تهى ‌شده بود و طبيعى است كه زمان بى‌معنى و بى‌مضمون را نميتوان شمرد. قطار بزرگى ‌در دور دستها از بين دهها ريل گاه موازى ‌و گاه متقاطع، يك راه را برگزيد. قطار انتخاب خود را كرده بود و اكنون نوبت سهيلا بود تا راه خود را برگزيند.

گزينش راه براستى كه كارى بس دشوار است. بسيارى بر اين باورند كه راه جديد ادامه راه پيشين است. چه خودفريبى ظريفي! راه جديد هرگز ادامه راه پيشين نيست، نفى آن است و گاه چه بسا كه نفى خشن آن. و اين نخستين بارى نبود كه سهيلا در برابر چنين گزينشى قرار مى‌گرفت. گزينشى جديد كه همان‌هنگام آزمونى جديد بود. و سهيلا نيك مى‌دانست كه آزمون گذشته، آزمونى بدفرجام بوده است. بدفرجامى آزمون گذشته بر گستره نگرانيهاى برآمده از گزينش جديد مى‌افزود.

آيا مى‌بايست سوار قطار مى‌شد و همراه قطار مى‌رفت؟ يا مى‌بايست باز مى‌گشت و خود را در آغوش تجربه‌اى تلخ مى‌افكند؟ آيا اين قطار پاسخ مشكل بود و يا فرار از آن؟ آيا بازگشتن به آغوش گذشته‌اى دردناك بهتر بود و يا پناه بردن به آينده‌اى ناروشن و تعريف نشده؟

قطار لحظه به لحظه نزديك و نزديك‌تر مى‌آمد. و هرچه نزديك‌تر مى‌آمد ترديدها و نگرانيهاى سهيلا فزونى مى‌گرفت. قطره‌هاى اشگ از چشمان سهيلا جارى شده بودند. سهيلا چمدانش را بلند كرده بود و منتظر قطار بود. چشمان كنجكاو و نگاه سنگين و ماندگار رهگذران را يكسره فراموش كرده بود. همه چيز و همه كس ارزش خود را در اين لحظه از دست داده بودند. او مانده بود با يك چمدان، با يك قطار و با يك تصميم.

گذشته درشتخويى خود را كنار نهاده بود و همچون بازيگرى ماهر در نقش شوهرى مهربان ظاهر شده بود كه از خطاهاى خود بسيار پشيمان است:
— برگرد بر سر خانه و زندگى‌ات! برگرد به آغوش شوهرت! با بازگشت تو همه چيز تغيير خواهد كرد. جواد از كرده‌هاى خود پشيمان است. مگر نه آنكه صد بار سوگند خورد؟ آيا بقيه فرشته‌ و قديسند؟ پاك و مطهر؟ پيش از دير شدن برگرد! اين زندگى حق توست. برگرد و حق خودت را بگير!

در برابر نجواهاى گذشته اما وسوسه‌هاى آينده. قطار با صدايى يكنواخت در گوش سهيلا فرياد مى‌زد:
— فريبش را نخور! او همانى است كه بود. ده سال عمر و جوانى‌ات را بيهوده به پاى او تلف كردي. آزموده را دگربار آزمودن خطاست. افسار زندگى‌ات را به دست اين گذشتهٌ درشتخوى عهدشكن نده!

سهيلا به شدت در ترديد بود و قلبش تند و تندتر مى‌زد. درخت غرورش ريشه در سرزمين آينده داشت و درخت گذشته تنها ميوه تلخ سرخوردگى و ياس به بار آورده بود. سهيلا به درستى نمى‌دانست كه كدام راه صحيح است. اما لحظه‌اى نجواها‌ى گذشته را ناشنيده گرفت و به وسوسه‌هاى شيرين آينده‌ تن داد.

غرورش مى‌گفت راه ديگرى ممكن نيست.

حركات و رفتار شتاب‌زده سهيلا در آن سحرگاه سرد پائيزى ايستگاه قطار شهر هانور پيش از آن‌كه بازتاب عزم راسخ او در اين گزينش سرنوشت ساز باشند، پرده از ترديدهاى كلان او بر مى‌گرفتند. اين پنهان كردن ناشيانه ترديدها، اين نگاه كردنها‌ى مكرر به عقربه‌هاى ساعت، اين دزيدن ناشيانه نگاه از نگاه رهگذران، اين آيينه و حكايت اين دستمال و اشگ از نگاه هيچ‌كس به دور نمانده بود.

قطار پس از مدتى ‌سُر خوردن بر تن سرد ريل از حركت بازماند. درهاى ‌آهنى ‌واگنها همزمان گشوده شدند. مسافران، اين رهگذران بى‌نام و نشان، شتابان از قطار پياده شدند. و سهيلا با دشوارى ‌فراوان چمدانش را كشان كشان به كنار در كوچك واگنى كشيد. چمدان لحظه به لحظه سنگين‌تر شده بود. پندارى تمساح گذشته چمدان را به دندان كشيده بود و رها نمى‌كرد.

انتظار كمك از ديگران، در اين جامعه، انتظارى ‌بس بيهوده است و سهيلا بسى ‌پيشتر از اينها اين واقعيت ناخوشايند را به تجربه‌‌هايى تلخ دريافته بود. جامعه‌اى دروغين، سرشار از «من‌ها»ى تنها و منزوى با «ماها»‌ى شكننده‌اى كه تنها از تلاقى تصادفى «من‌ها» همچون حبابى كم جان شكل مى‌گيرند و اندكى بعد چون همان حباب بدل به خاطره مى‌شوند. سهيلا ناگزير به تنهايى چمدان و تمساح لجوج گذشته را زير رگبار شديد نگاه به درون قطار كشيد.


(۲)

سحرگاه. يك زن با يك چمدان. يك زن با چشمانى اشگ آلوده. ايستاده تنها و مغموم در ايستگاه قطار.

چه تصوير غم انگيزي!

براستى كه تلاش سهيلا براى پنهان كردن راز خود چه تلاش بيهوده‌اى بود. راز يك زن چمدان بدست، ايستاده تنها در ايستگاه قطار با دو چشم پر اشگ، رازى نيست چنان پنهان. پيام اين تصوير، پيامى است گويا و پر روشن.

موضوع اين قصه اما بازگويى غم نيست. حكايت قديمى غم و اشگ. سروده‌اى ملال‌آور در آن هنگام كه خنده فرزند افسانه است. حكايت گونه‌هاى خيس و دلهاى دردمند در آن هنگام كه شادى معصيتى است. موضوع اين قصه اما بازگويى غم نيست. حكايت بارش نم نم باران بر پنجره تنهايي.

چيزى بيش از اين حكايتِ آشنا و قديمى بايد گفت. بايد در اين گرد و خاك برخاسته در پى چيز ديگرى بود. اما نه فقط در جستجوى شاپركى نشسته بر شبنم خيال.

حكايت اين داستان رويكردى واقعى است به زندگى واقعي. بد زمانه‌اى شده است. شادى متاعى شده است كمياب. شادى حادثه‌اى شده است در نواى كسل‌آور تكرار. شادى نفى غم نيست. غلبه بر آن است. بايد هاله‌ها را دريد. بايد زنگ از آيينه‌ها برگرفت. بايد در چشمان وحشتزاى واقعيت خيره خيره نگريست و از واهمه نهراسيد.

داستان با يك تصوير خيالى شروع شده است. زنى تنها در ايستگاه قطار ايستاده است. زن غمگين است. آسمان خاكسترى است. چمدان سنگين است.

اين تصوير خيالى اما مى‌تواند تصويرى بسيار واقعى باشد. تصوير من و يا تصوير تو، در آن هنگام كه روزگار درشتخويى پيشه مى‌كند. بر تنِ روح زخم مى‌نشيند و جاى گزش متورم مى‌شود و مى‌سوزد.

قلم را كه بر كاغذ گذاشتم پندارى جادوى كلام مرا نيز ربود. مرا نيز همنشين وهم و خيال كرد. همراه سهيلا سوار قطار شدم و اسير غمهاى او. نويسنده‌اى آن چنان دستخوش احساسات كه از عمق انديشه به سطح حادثه فرو غلتيده است. آفريدگارى تبعيد شده به دنياى آفريدگان خود.

نويسنده‌اى كه در داستان خود غرق شود، شايد نويسنده خوبى نباشد. اين چنين او از حكايتگر بدل به خود حكايت شده است. من در هر دو سوى حكايت ايستاده‌ام. در سرزمين افسانه و در سرزمين واقعيت.

صادقانه گفته باشم، موضوع اين داستان نامتعارف، سرنوشت يك زن مهاجر نيست. حكايت خود من است و حكايت تو. آشنايى ما با سرگذشت و سرنوشت سهيلا دريچه‌اى است گشوده بر برجى كه ما، يعنى همين من و همين تو، در آن زندگى مى‌كنيم.

براى شناخت واقعيت گاه لازم است كه آدمى در كوچه پس كوچه‌هاى افسانه پرسه زند.

با من بيا!


(۳)

تصوير زنى با يك چمدان سنگين و قطره‌هاى دويدهٌ اشگ بر دوگونه، ايستاده در ايستگاه قطار. اين تصوير آغاز چندان خوبى براى يك داستان نيست. كم نيستند داستانهايى كه با اين تصويرِ غمگنانه خاتمه يافته‌اند. پس از آن پرده‌ افتاده است و بازيگران و تماشاگران صحنه را ترك كرده‌اند.

آيا پايان يك داستان آغاز خوبى براى داستان ديگرى نيست؟ آيا نويسنده با گزينش اين تصوير برا‌ى شروع داستان خود، چيزى را از خواننده پنهان نمى‌كند؟ در دنياى واقعى همه چيز تاريخ خود را دارد. آغاز خود را و پايان خود را. آيا در دنياى تخيل زمان فراموش مى‌شود و مى‌توان داستان را از هر كجا آغاز كرد؟ از هر نقطه اى در زمان؟

هيچگاه آغاز يك داستان آغاز حكايت آن نيست. داستان هميشه آغاز ديگرى دارد. و داستان سهيلا، اين زن مهاجر نيز آغاز ديگرى دارد. سهيلا اكنون در ايستگاه قطار شهر هانور ايستاده است و بر آن است تا به پاريس برود. به پاريس، نزد دايى خود. اما خود او نيز مى‌داند كه رفتن به پاريس نه آغاز داستان است و نه پايان آن. تنها نقطه‌اى است از سرنوشت او.

آغاز داستان به سالها پيش بر مى‌گردد. به يك شب.

سهيلا تمامى آن شب را نخوابيده بود. عكس را شايد ده بار ديده بود، شايد صدبار و شايد هم بيشتر. البته كه بيشتر. آن شب سهيلا درگير ماجراى بس عجيبى بود. مرزها‌ى به ظاهر روشن و تعريف شده احساس و خرد از بين رفته بودند. احساس و خرد در جسم و جان هم تنيده بودند. اما در هم تنيدگى احساس و خرد، منجر به شكل‌گيرى احساسى خردمندانه در او نشده بود. بلكه خردى شرمگين هر از گاهى از پس ديوار بلند احساسات سرك مى‌كشيد، چيزى مى‌گفت و سپس ناپديد مى‌شد. خردى فريب‌خورده در برابر احساساتى سركش و عصيانگر.

در آن هنگام كه احساسات حرف آخر را مى‌زنند، مجال چندانى براى هنرنمايى خرد باقى نيست. يا مى‌بايست خجل و شرمگين صحنه را ترك گويد و يا مى‌بايست هم‌چون غلامى مجيز گوى، بر بافته‌ها و يافته‌هاى احساسات مهر تاييد بزند. آن شب خردِ سهيلا دستخوش نفس‌تنگى غريبى شده بود.

حكايت آن شبِ سهيلا، حكايت او بود و يك عكس سرنوشت ساز. عكس يك مرد سى ساله. عكس بيگانه‌اى لبخند بر لب با پيشانى بزرگ. سهيلا از خود پرسيد كه براستى كيست اين شهريار قصه‌ها‌ى كودكى‌اش؟ چه خلق و خوئى دارد؟ مهربان است؟ عصبى است؟ پايبند به اصول اخلاقى است؟

خدا كند معتاد نباشد.

سهيلا بارها به تصوير مرد زل زده بود و هر بار با نگاهى كاوشگرانه در پى كشف رازهاى اين بيگانه بر آمده بود. آيا لبخندش مصنوعى است؟ آيا بازتاب روح شاد و مهربانش است و يا پوششى براى بدطينتى نهانش؟ در پس اين پيشانى بلند چه انديشه‌هايى خانه كرده‌اند؟ تصورش از زن چيست و زندگى زناشوئى را چگونه مى‌فهمد؟ دهسال زندگى در خارج از كشور چه تاثيرى بر روح و روان اين بيگانه ايرانى داشته است؟ براستى آيا او يك ايرانى بيگانه است يا يك بيگانهِ ايراني؟ نكند روى به فساد آورده باشد؟ آيا فردى دروغگوست؟ دروغگوى بدكردارى كه از فريفتن ديگران لذت مى‌برد؟ زنباره و هرزه گرد است، يا مرد خانه و زندگي؟

پرسش از پس پرسش. دهها و صدها پرسش بى پاسخ.

روانكاوى يك عكس كار چندان ساده‌اى نيست و سهيلا خيلى زود به دشوارى نهفته در اين كار پى برد. اما هر بار از نو وسوسه مى‌شد. سهيلا ده بار به عكس زل زد و شايد صد بار. و البته كه بيشتر. و هر بار درمانده تر از بار پيش عكس را در كشوى ميزش گذاشت. عكس مرد سرشار از رازهايى بود كشف ناشدني. رازهايى كه بخوبى خود را پنهان كرده باشند. اما، رازِ جان سختى يك راز، ريشه در ناآشكار و پنهان بودن آن دارد. رازى كه آشكار باشد راز نيست. فاش شدن، مرگ راز است.
— هيچ معلوم است كه اين پرده كى فرو خواهد افتاد؟ اين صورتك را مى‌گويم.

عكس لبخند زنان سكوت اختيار كرده بود و هيچ نمى‌گفت. پندارى مى‌دانست كه چه آتشى به پا كرده است و از آتشبازى ترديدهايى كه آگاهانه در دل اين دختر جوان برانگيخته بود، سخت در لذت است. عكس شاهد رويارويى ترديدهاى يك دختر جوان بود با وسوسه‌هاى ماجراجويانه‌اش. با زيركى و توانايى تمام موفق شده بود در مزرعه روان آرام اين دختر جوان گردبادى بيافريند سهمگين. سهيلا به شدت دستخوش ترديد بود و ترديدها‌ى او به شدت واهمه‌زا. و اين واهمه همچون پيچكى تن و جانش را تنگ در بر گرفته بود.

سهيلا تمامى آن شب را نخوابيده بود. پرسشها‌ى آزار دهنده حتى لحظه‌اى رهايش نمى‌كردند. از خود ‌پرسيد مگر مى‌توان عاشق عكسى شد؟ مگر مى‌توان عكس مرد بيگانه‌اى را دوست داشت؟ مگر مى‌توان با عكس مرد بيگانه‌اى ازدواج كرد؟ تنها صرف انديشيدن به ازدواج با يك عكس، تمامى روياهاى شيرين گذشته‌اش درباره ازدواج را نابود مى‌كرد. تمامى روياهاى شيرين دوران كودكى‌اش را.

اكنون كابوس يك ازدواج كاغذى در برابرش لحظه به لحظه جان مى‌گرفت.
— يك ازدواج كاغذي؟
— آري! چه نام ديگرى مى‌توان بر آن نهاد؟

در آن هنگام سهيلا احساس عجيبى داشت. انتظار و كنجكاوى با يكديگر تركيب شده بودند. حال آنكه كنجكاوى و عطش دانستن فضا را براى انتظار و صبر تنگ مى‌كند. اميد و واهمه بگونه‌اى همزمان بر او حكم مى‌راندند. حال آنكه اميد و واهمه با يكديگر ناسازند. مگر نه آن‌كه فزونى گرفتن اميد از بار واهمه‌ها مى‌كاهد و فربه شدن واهمه مسلخ‌گاه اميد است؟

زمان در آن شب براى سهيلا مضمون عجيبى يافته بود. همه تاثرات متضاد روحى كه طبق قاعده يكى دافع ديگرى است، در كنار هم صف كشيده بودند. لحظه از غم و شادى هر دو لبريز بود. از درنگ و شتاب. از آرامش و آشوب. مرز بين واقعيت و رويا كم رنگ شده بود. سهيلا تمركزش را يكسره از دست داده بود. نمى‌دانست كه شهروند كدامين جهان است: شهروند جهان روياها و رنگين كمانها و يا شهروند جهان موجودات خاكى كه هر يك رنج‌نامه‌اى سيار است؟ آيا او شهروندِ سرزمين كودك و رويا بود و يا شهروند سرزمين بلوغ و نگراني؟

سهيلا در آن هنگام بسى جوانتر از آن بود كه بداند بهاى بالغ شدن اين چنين گزاف است.
— بدرود اى روياهاى شيرين. بدرود كودكي.

فردا صبح قرار بود پدر و مادر عكس براى خواستگارى بيايند. دقيقه‌ها از انتظار لبريز بودند. خانه از انتظار لبريز بود. عكس را خاله عزت پيشاپيش بهمراه مقدمه چينيهاى زنانه‌اش آورده بود. داستان اين ازدواج كاغذى‌‌، داستانى بس كوتاه بود با مقدمه‌اى بس طولاني.

خاله عزت آن‌چنان در وصف شايستگيهاى عكس سخن رانده بود كه به سهيلا گونه‌اى احساس تحقير و كمبود دست داد. سهيلا از آن‌چه كه بود احساس شرم نمى‌كرد، بل از آن‌چه كه نبود، شرمگين بود. گمان مى‌كرد كه همه ارزشهايى را كه سالها پاس داشته بود، اكنون در برابر ارزشهاى يك عكس، يك تكه كاغذ، از سكه افتاده‌اند و بى‌‌ارزش شده‌اند.

هيچكس اما نپرسيد كه چرا عكسى چنين شايسته، چنين تنهاست؟

ترديدى نيست كه شايستگى و تنهايى لزوما ضد يكديگر نيستند. مى‌توان هم شايسته بود و هم تنها. عموى سهيلا در شمار همان كسانى بود كه تنها زيست، تنهايى را تا واپسين لحظه‌هاى حيات خود خوش داشت و از آن لذت برد. اما حكايت عموى او با حكايت اين عكس تفاوتى جدى داشت. عموى سهيلا تنها زيست و تنها مرد. حال آن‌كه عكس اكنون خواستار پايان دادن به تنهايى خود شده بود.

براستى چرا يكباره اين چنين نظرش را نسبت به زندگى تغيير داده بود؟ آيا اين عكس اكنون كس ديگرى شده بود؟ آيا اين دگرگونى از شايستگى پيشين او هيچ نمى‌كاست؟ و هرگاه وى همواره از تنهايى گريزان بود، پس چرا تا كنون هم‌دمى نيافته بود؟

خانه از يك عكس و عطر مستى‌آور تصوراتى ناآشنا و بيگانه لبريز بود. عكس سراسر خانه و تمامى لحظه‌ها را تسخير كرده بود. عكس همچون فرمانروايى ظالم همه دانه‌هاى تسبيح زمان را و همه ذره‌هاى مكان را به زير سلطهٌ خودكامه خود كشيده بود. همه، بدون وقفه از عكس سخن مى‌گفتند. سخنانى كه لحظه‌اى اميدآفرين بودند و لحظه‌اى ديگر دلهره‌آور.

صداى زنگ در به گوش رسيد. صداى زنگ نقطهٌ پايان آميزش نامقدس رويا بود با كابوس. سهيلا پيش خود آرزو كرد:
— ايكاش پدر و مادر عكس چيزى بيش از يك عكس باشند. ايكاش بتوان از طريق گفت و شنود با آنان برخى از رازهاى عكس را كشف كرد. به عادات پيشين عكس پى برد و از دوران كودكى و جوانى‌اش خبر گرفت.

اميد بستن به كشف برخى از رازها اندكى از فشارهاى روحى سهيلا مى‌كاست. اما پرسش لحظه اين بود كه آيا عكس پس از ده سال زندگى در آلمان با همان تصويرى كه پدر و مادر عكس از جوانى او به دست مى‌دادند، همخوانى داشت؟ براستى چگونه مى‌توان مطمئن بود كه عكس همان كسى باشد كه پيش از اين بوده است. آيا ده سال زندگى در يك جامعه ديگر، در يك جامعه بسيار متفاوت، از موم آن جوان آن‌روزى، اكنون مردى بسيار متفاوت و فردى كاملا ديگر نساخته بود؟

شهروند جامعه‌اى ديگر، شهروندى ديگر است.

سهيلا بارها شنيده بود كه زندگى در خارج از كشور همه را تغيير مى‌دهد. پاره‌اى حتى هويت خود را يكسره از دست مى‌دهند. جامعه ديگر از مهاجرين كسانى مى‌سازد كه نه شهروند تمام عيار آن سرزمين‌اند و نه قادر به زيست دگرباره در زادگاه خود. گياهى كه از زمينى كنده باشند و در نقطه‌اى بس متفاوت كاشته باشند. گياهى خو گرفته به خاكى ديگر. به هوايى ديگر.

اما مگر خود سهيلا هيچ تغيير نكرده بود؟ مگر جامعه‌اى كه در آن مى‌زيست هيچ تغيير نكرده بود؟ مگر نمى‌توان در زادگاه خود بدل به بيگانه‌اى شد؟ سهيلا همچون بيگانه‌اى در كنار بيگانگانى چند در زادگاه خود مى‌زيست. اما اين بيگانگان را مى‌شناخت و به اين بيگانگى خو گرفته بود. حال آن‌كه بيگانگى عكس، بيگانگى زندگى در مهاجرت براى او پديده‌اى ناآشنا بود و همچون هر پديدهٌ ناآشناى ديگر، تا حدودى هم جذاب و هم وحشت‌زا.

آيا عكس در اين ده سال از خود بيگانه نشده بود؟ از جوانى خود؟ از جامعه خود؟ و از آداب و رسوم مردمش؟ آيا عكس تصوير مردى بى هويت نبود؟ بيگانه‌اى بيمار كه پشت لبخندى مصنوعى سنگر گرفته بود؟

سهيلا يك بار با عكس صحبت كرده بود. همين دو روز پيش بود. يك گفتگوى تلفنى نسبتا طولانى اما كم مضمون. گفتگويى سرشار از سكوت و لبريز از كلمه‌ها و جمله‌هاى منقطع. سرشار از ايما و لبريز از اشاره. هر دو تصور خود را از آينده ترسيم كرده بودند و چه تصويرها‌ى مشابهي! تبادل پياپى آرزوها. عكس خود را معرفى كرد و خصوصيات شخصيتى خود را بر شمرد. چه جوان محجوب و دوست داشتني! سهيلا از خود گفت و از خانواده‌اش.

سهيلا با آن‌كه در آن هنگام دخترى جوان بود، نيك مى‌دانست كه رفتن به آلمان و پذيرش اين پيوند زناشويى هيچ نيست مگر گسستن از محيط آشناى زندگى‌اش. پندارى اما اين عكسِ سحرآميز اين پرنده اهلى را سخت جادو كرده و از او پرنده‌اى آفريده بود خو گرفته به كوچ و مهاجرت. سهيلا اكنون پرنده‌اى مهاجر را ماننده بود.

شايد اين مهاجرت تولدى دوباره بود؟ رويش دگربارهٌ نهالى در حال و هوايى ديگر؟ اما همين تولد دوباره نيز همچون تولد نخست، گونه‌اى پرتاب بود. پرتابى از مرزهاى جهانى آشنا به آن جهان ديگر. به جهانى كه بيگانه بود و هيچ نمى‌شناختش.

پدر و مادر عكس پشت در خانه منتظر بودند. در را گشودند. فصل جديد سرنوشت سهيلا كه پشت در كمين كرده بود، پا به درون خانه نهاد. اين فصل دوم سرنوشت سهيلا بود. سرنوشتِ سهيلا او را به اسارت برد و سهيلا بدون كمترين تقلايى تسليم سرنوشت خود شد. آيا چاره ديگرى وجود داشت؟

در آن هنگام سهيلا براى اين پرسش پاسخى نداشت. تنها مى‌دانست كه لذت ماجرا و جذبه زندگى در يك جامعه اروپايى بر ترديدها و نگرانيهايش سايه افكنده بودند. جنگ اميد و ترديد يك بار ديگر پيش از آن‌كه آغاز شود، بسود اميد خاتمه يافته بود.



نظر شما:

©faroughi.net