|   صفحه نخست   |   تماس   |   درباره سایت   |   مقالات به زبان‌های دیگر   |   بایگانی   |  

گفتگوی روز آنلاین با سردبیر تارنمای “برای یک ایران”

31.12.08 | مصاحبه‌ها | جمشید فاروقی


گفتگوی روز آنلاین با سردبیر تارنمای “برای یک ایران”
جمشيد فاروقی

پژواک♦ هنر روز
بهار ايراني
صفحه جديد هنر روز پژواک نام دارد و هدف آن بازتاب همه صداهائي است که راه برون رفت فرهنگي ايراني از استبداد دير سال تاريخي را در "گفت و گو" مي جويند. پايه گذار سايت نوزاي "براي يک ايران" http://www.foroneiran.com/ اولين ميهمان اين صفحه است. د کتر جمشيد فاروقي که مسئوليت بخش فار سي راديو " صداي آلمان" را هم بعهده دارد، به پرسش هاي کتبي هنر روز پاسخ داده است.

حر ف هاي جمشيد فاروقي
با واژه ترور مي کنند...
از معرفي شما آغاز مي‌کنيم: کي و کجا به دنيا آمده‌ايد؟ چه زماني وارد عرصه خبر و نوشته شديد؟ چه کرده‌ايد و حالا چه مي‌کنيد؟

من در اسفندماه ۱۳۳۵ در تهران به دنيا آمدم. در خانواده‌اي که عاشق خواندن و نوشتن بود. و به دور از همه پيش‌داوريهاي ملي و مذهبي. پدرم با آن که مسلمان بود، اما سخت شيفته آيين زردتشت بود و متاثر از انديشه‌هاي بودا. احترام به عقايد ديگران و پيروان اديان و مذاهب را عميقا از او ياد گرفتم. وي حتي من و خواهر کوچکترم را به دبستان "گنج دانش" در آبادان فرستاد که دبستان يهوديان ساکن آن شهر بود. و ترديدي نيست که يک چنين کاري بسيار غيرعادي است و نشان از تفکر باز و انساني او داشته است. بايد بگويم که ما تنها شاگردان غيريهودي اين دبستان بوديم.

من مثل دانش‌آموزان يهودي، زبان عبري آموختم و با آن که حضور من در کلاس ديني آنها الزامي نبود، داوطلبانه در اين کلاسها شرکت کردم. به باور من براي درک واقعي فشارهاي اجتماعي که اقوام و پيروان اديان مختلف در ايران همه روزه تجربه مي‌کنند بايد يا خود يکي از آنان بود يا بين آنان بود.

کوچه دوران کودکي و نوجواني من چنين جايي بود. کوچه‌اي بود به ظاهر معمولي در مرکز شهر آبادان. اهالي اين کوچه را "لين دوغه" مي‌خواندند. شهرداري آبادان هم در پيروي از راهکار "ايرانيزاسيون" و فارسي نويسي نامهاي بيگانه، به آن "کوچه زابل" مي‌گفت. اين کوچه به ظاهر معمولي، کوچه عجيبي بود. يک ايران واقعي بود که پنداري به اندازه اين کوچه کوچک، کوچکش کرده باشند.

هشت، نه خانواده در اين کوچه کنار هم زندگي مي‌کردند. دو خانواده يهودي بودند، دو خانواده سني‌ مذهب، دو خانواده آذري بودند، يک خانواده دزفولي بود و يک خانواده هم از سده اصفهان مي‌آمد. از دو خانواده سني مذهب، يکي خانواده ما بود که از تهران آمده بود و ديگري از جنوب فارس. کارگراني که سر کوچه به انتظار کار جمع مي‌شدند نيز اکثرا لر بودند. بقال سر کوچه هم کازروني بود. روزنامه فروش محله هم متولد رشت بود. يک آلونک نشين هم داشتيم که ظاهرا کرد بود و به خاطر شباهتش به يک هنرپيشه ايتاليايي، مردم او را "چيچو" صدا مي‌کردند. يک کوچه به ظاهر معمولي، اما مدلي موفق براي همزيستي فرهنگي، ديني و قومي در ايران.

هر کس در خانه خود به باورها و اعتقادهاي خود پايبند بود و به زبان مادري خود يا به گويش محلي خود سخن مي‌گفت. توي کوچه، همه با هم برابر بودند و هيچکس به خاطر اعتقادات ديني‌اش يا به خاطر زبان مادري‌اش تحقير نمي‌شد. و اگر در بازي فوتبال مرا به بازي نمي‌گرفتند ربطي به سني بودن خانواده من نداشت و بيشتر به تواناييهاي ترديد ناپذير ورزشي خود من مربوط مي‌شد.

صلح، آرامش و احترام متقابل. اين مضمون تجربه همه روزه ما در اين کوچه معمولي بود. بعدها به خودم گفتم: آن چه که در "لين دوغه" ممکن باشد، بي‌گمان در ديگر نقاط اين سرزمين نيز ممکن است. حال "شهرداري" کشور در بهار آزادي هر اسمي مي‌خواهد مي‌تواند براي آن انتخاب کند! "لين دوغه" در آبادان پديده‌ عجيبي نبود. عين همين ماجرا در خيلي از نقاط شهر مشاهده مي‌شد. ما در هر کوچه‌اي يک تيم ملي فوتبال داشتيم. چون که هر کسي از جايي مي‌آمد. همه به گونه‌اي در چرخه اقتصادي شهر حضور داشتند و کنار هم زندگي مي‌کردند. از شما مي‌پرسم آيا اين تصوير زيبا و صلح آميز ارزش و شايستگي آن را ندارد که به آن به عنوان يک مدل همزيستي واقعي نگريسته شود؟ آيا نمي‌بايست ايران را "لين دوغه‌اي" کرد؟

در نو جواني وارد دنياي خبرنگاري شدم. برادرم که دوازده سال از من بزرگتر است، در همان سالهاي نوجواني‌اش قدم به اين دنيا نهاده بود و براي پاره‌اي از روزنامه‌هاي آن روزگار قلم مي‌زد. او مشوق و سرمشق خوبي براي من بود. در همان نخستين سالهاي پس از انقلاب به گونه‌اي جدي دست به قلم بردم و حاصل اين دوره چند جلد کتاب و صدها مقاله بود که با نام و بي‌نام در نشريه‌هاي سياسي و غيرسياسي منتشر شدند.

اما خبرنگاري حرفه‌اي را در آلمان دنبال کردم. پس از ديدن چند دوره کوتاه و بلند ژورناليستي وارد راديو آلمان شدم. در آن هنگام سرگرم نوشتن پايان‌نامه تحصيلي‌ام بودم. کارم را در دويچه وله ابتدا به عنوان "خبرنگار آزاد" شروع کردم و سپس به عنوان فردي از کادر ثابت بخش فارسي. سال ۲۰۰۲ وظيفه مديريت داخلي بخش فارسي را برعهده گرفتم و از سال ۲۰۰۴ نيز مسئوليت کامل بخش فارسي دويچه وله را برعهده دارم.

با داشتن مسئوليت در يک رسانه، چه شد که به فکر راه‌اندازي يک سايت افتاديد؟ آيا گفت‌وگو از طريق راديو قابل پيگيري نبود؟

در پس اين ظاهر آرام و شايد به ظاهر متين، روحي ناآرام و سرکش خانه کرده است. البته بايد اعتراف کنم که اين روح آن چنان هم ناآرام و سرکش نيست. خواننده بايد به اين نکته توجه داشته باشد که گوينده اين کلمات يک شهروند آباداني است.

به هر روي جذبه يک جست‌وجوي بي‌پايان همواره مرا با خود مي‌برد. و گاه برخلاف ميل دروني‌ام. اما اين بار آگاهانه همراه اين روح سرکش شده‌ام. ببينيد، راهبر من در ماجرا ايجاد تارنماي جديد "ForOneIran.com" نه باوري است ديني، نه شيفتگي قومي و ملي و نه آتش عشقي ميهن‌پرستانه. من جان آدمي را دوست مي‌دارم و خواهان يک زندگي شايسته و درخور براي خودم و همه‌ي شهروندان ايرانم. و بر اين باورم که براي تحقق اين هدف بزرگ نيازي به رگهاي برآمده گردن غيرت نيست و سينه‌ سپر کرده دلاوراني با عمري کوتاه. با واقع بيني و خرد مي‌توان اين راه دشوار را هموار ساخت. حداقل امکان چنين راهکاري هنوز وجود دارد.
هر رسانه‌اي هم ويژگيهاي خود را دارد. ترديدي نيست که راديو رسانه‌اي است بسيار موثر و کارآمد. اما اين رسانه، خياباني را ماننده است کمابيش يک طرفه. حال اينترنت يک شاهراه است. براي دامن زدن به گفتگويي دموکراتيک و سازنده بايد از همه امکانات و رسانه‌ها بهره گرفت و در اين بين، ايجاد يک تارنماي جديد که بتواند زمينه‌هاي اين گفتگو را فراهم سازد، بي‌گمان گام صحيحي بوده. از آن گذشته استقبال گرمي که از اين تارنما شده نيز گواه ديگري است بر درستي تشخيص اين نياز.

در دو مطلبي که تا کنون درباره سايت نوشته‌ايد از ايران به عنوان "سرزميني بد سرگذشت" ياد کرده‌ايد. اين عبارت را کالبد شکافي مي‌کنيد؟

ببينيد، مراد من از چنين ترکيبي سر دادن شيون و زاري بر سر سرگذشت تلخ نگونبختان ساکن اين سرزمين نيست. سرگذشت همسايگان خودمان را که بنگريم نيز چندان محلي براي حسرت آدمي باقي نمي‌نهد. اما به گمان من، ما شايسته سرگذشت بهتري بوديم. آن چه که به نظر من احتياج به کالبد شکافي دارد تلاشهاي سياسي روشنفکراني سالخورده است. اين که هنوز پس از گذشت يک صد سال از انقلاب مشروطه، بسياري از آرمانها و آروزهاي مردم آن روزگار، همچنان طراوت جواني خود را حفظ کرده‌اند، آيا نمي‌بايست اندک پرسشي برانگيزد؟

ببينيد روشنفکران اين سرزمين يا بدل به خاطره شده‌اند يا همه پير و سالخورده‌اند، حال آن که آرمانها و آرزوهاي مشروطيت حتي يک روز هم پير نشده‌اند، همان طور جوان و شاداب مانده‌اند. وقتي مي‌بينم که آرمانهاي من تا چه حد شبيه آرمانهاي صدر مشروطيت است، وقتي شاهد آنم که مي‌توانم زير بسياري از خواست هاي مشروطه خواهان امروز هم امضا بزنم، احساس مي‌کنم که عمرم و عمر نسل پيش از من بيهوده تلف شده است. بايد کاري کرد که روشنفکران نسل بعد از ما حکايت مشابهي را تجربه نکنند. بايد براي عمر خودمان و تاريخ اين کشور ارزش بيشتري قائل باشيم. شعارها را براي يک دوره تاريخي مي‌نويسند. صحيح نيست که ما شعارهاي نياکان خود را کپي کنيم و از نسلي به نسلي وانهيم به اميد وحدت کلمه همه نسلها!

"خشونت قرون وسطايي. آن خشونتي که در درون سرزمين من لانه کرده است و آن خشونتي که بر مرزهاي اين سرزمين چکه کردن آغاز کرده است." اين عبارت هم از شماست. ريشه اين خشونت کجاست؟

بديهي است که ريشه‌يابي اين خشونت در اين مختصر ممکن نيست. ما از يک سو شاهد شعله‌ور شدن آتش خشونت در برخي از کشورهاي همسايه هستيم. اين آتش همه روزه قرباني مي‌گيرد. اين که اين قربانيان شيعه هستند يا سني، عرب هستند يا کرد، شهروند پاکستانند يا عراق و افغانستان مهم نيست. مهم جان آدمي است که در آسياب خشونت بدل به خاطره و عدد مي‌شود. کار به جايي رسيده که مردم جهان حساسيت خود را نسبت به "اعداد" از دست داده‌اند. اين که چرا شعله خشونت در بين برخي از همسايگان ايران زبانه مي‌کشد، تحليلي جداگانه مي‌طلبد. اما در ايران نيز نسخه‌اي کارآمد عليه بيماري خشونت وجود ندارد. خوشبختانه آتش اين خشونت هنوز به درجه سوزان و ويرانگر خود در ايران نرسيده است. اما کساني که در نقاط مرزي ايران زندگي مي‌کنند، گرماي آن را حس کرده‌اند.

اگر قرار باشد خيلي مختصر پيرامون ريشه اين خشونت سخن گفته باشم بايد بگويم که اين خشونت ريشه در گستره مشکلاتي دارد که به تدريج بر دوش اين سرزمين تلنبار شده است. يک ايران‌شناس آمريکايي به نام لئونارد بايندر ۴۶ سال پيش در کتابي که پيرامون جامعه در حال گذار ايران نوشته بود عنوان کرده بود که ايران کلکسيون تضادها و تناقضات تاريخي است و گفته بود که ايران يک "فسيل زنده است". وي به درستي گفته بود که در ايران هيچ چيز به تاريخ سپرده نشده است. دولتمردان ايران و نهادهاي مدني کشور آن گونه که بايد و شايد در راستاي حل معضلات اجتماعي تلاش نکرده‌اند. سياست ايرانيزاسيوني که در دوران رضاشاه اعمال شد، راهکار يکسان سازي تحميلي فرهنگي و زباني را دنبال مي‌کرد. مهندسين آن سياست، از پذيرش واقعيت همزيستي اقوام و اقليتهاي فرهنگي و ديني در ايران تن مي‌زدند.

آن سياست نه تنها شهرونداني هم قد و هم شکل با هويتي مشابه نزاييد، بلکه نارساييهاي جدي در کشور ايجاد کرد. اپوزيسيون چپ ايران هم با عزيمت از فرامين کمينترن براي مقابله با دولت مرکزي بر گستره و ابعاد اين مشکلات دو چندان افزود. آن خشونت را من قرون وسطايي خواندم اما بايد بگويم که ريشه‌هاي اين خشونت، محصول سده‌هاي پيشين نيست. کشت همين چند ده سال گذشته است. در آن هنگام مهندسين سياست ايرانيزاسيون بر اين باور بودند که "پان ايرانيسم" پادزهر "پان تورانيسم"، "پان عربيسم" و "پان اسلاميسم" است. حال آن که "پان ايرانيسم" زهري بود آفريننده زهرهاي از نوع خود.


چرا "خردمندان ما به جبر روزگار سکوت پيشه کرده‌اند"؟ اين جبر از کجاست؟

رابطه ما با سياست، رابطه سالمي نيست. گاهي سياست‌زده و گاهي سياست‌گريزيم. هنگامي که به تاريخ چند دهه گذشته بنگريم شاهد جابجايي‌هاي دوره‌اي روشنفکران خواهيم بود. فوج فوج به سياست رو مي‌آوريم و فوج فوج چون مارگزيدگان از آن پرهيز مي‌کنيم. پرداختن به سياست را با تلاش براي سرنگوني يا ابقاي قدرت موجود يکي مي‌پنداريم. و جالب اينجاست که نه آنگاه که سياست‌ورزي پيشه مي‌کنيم و نه آنگاه که به سياست‌گريزي روي مي‌آوريم، هيچ در پي نقد دوره سپري شده نيستيم. هرگاه که از دوره‌اي به دوره پيشين نظر مي‌افکنيم از راهکار "کي بود، کي‌ بود؟ ما نبوديم" پيروي مي‌کنيم. هيچ کس حاضر نيست کارنامه سياسي خود و دوره سپري شده را نقد و بررسي کند. آيا توجه کرده‌ايد جملاتي که ما در باره گذشته مي‌نويسم اکثرا مجهول بوده و فاعل ندارند. و آنگاه که فاعل دارند، فاعل اين جملات کسان ديگري هستند. و خود ما هيچوقت فاعل هيچ جمله‌اي نيستيم. آيا به نظر شما اين عادي است؟
از خرد به دور است که ما چون انسانهاي نخستين مدام افزار بسازيم، آنگاه از مکاني به مکان ديگر کوچ کنيم، افزارهاي خود را در همان مکان نخست رها کرده و در مکان بعدي باز از نو افزار سازي کنيم. راز جواني و شادابي شعارهاي مشروطيت را هم بايد در همين راهکار بجوييم. اين چنين است که خردمندان هم مايوس شده و کناره‌ جويي کرده‌اند. البته که هر چرخش سياسي به خودي خود خطا نيست. خطا همانا سکوت پيرامون علت اين چرخش سياسي است. و برخورد ناصادقانه با آن.

سکوت روشنفکران در کشوري مثل ما نيز پديده ناآشنايي نيست و علل ديگري هم دارد. بديهي است که هرگاه قدرت سياسي در کشوري، خود خردناپذير يا حتي خردستيز باشد، آنگاه خردمندي حرفه آينده داري محسوب نمي‌شود! در چنين شرايطي خردمندي گام به گام به خويشتنداري نزديک مي‌شود و در آن محو مي‌شود!

نياز به گفت ‌و گو و دامن زدن به گفت‌وگو از کجا مي‌آيد؟

ببينيد ما ايرانيها سخنوران خوبي هستيم. اما سخنور خوب بودن هنوز شرط لازم و کافي براي يک گفت‌وگو نيست. بايد شنونده خوبي هم باشيم. شنونده خوب بودن کار بسيار دشواري است. آدمي مي‌تواند سخنان کسي را بشنود و پس از آن، بدون اعتنا به شنيده‌ها، حرف پيشين‌اش را تکرار کند. يک گفت‌وگو سالم و سازنده، فرهنگ خاصي را طلب مي‌کند. بايد شيوه نقد کردن را بياموزيم. نقد کردن به معناي چشم پوشيدن بر نکات مثبت نظر طرف مقابل نيست. نقد کردن يک نظر، يورش مهلک به مواضع خصم نيست. در ارتباط با مسائلي همچون تعريف هويت، ملت-دولت، زبان مادري و... نقد کردن يعني تلاش براي يافتن نقاط اشتراک و افتراق. هدف گفت‌وگو نزديک شدن است. چرا که براي دوري نيازي هم به گفت‌وگو نداريم.

تاريخ ايران پرونده باز خيلي دارد. بايد بررسي اين پرونده‌هاي باز را در دستور کار خود قرار دهيم. نياز به حسابرسي تاريخي داريم. و اين کار بدون آرامش و منطق ممکن نيست. از همين رو فراخوان من به خردمندان کشور است. بايد بتوانيم خودمان را از پيشداوريهاي کپک زده ذهني برهانيم. حسابرسي نياز به دقت دارد. با حدس، گمان، باور، تخيل و دروغ نمي‌توان به حسابي پاک و روشن رسيد. پيام من اين است و مي‌دانم کم نيستند کساني که چنين پيامي را خوش خواهند داشت و همراه خواهند شد.

اين عبارت هم از شماست: "شهروندان ايران‌زمين در لحظه‌اي بس حساس روزگار مي‌گذرانند. بازيگران سرنوشت شهروندان اين مرز و بوم، ديگرانند. دولتمرداني که کشور را به لبه پرتگاهي هولناک سوق مي‌دهند و ديگراني که در پي محاسبه سود و زيان خويشند و نه درگير سرگذشت و سرنوشت ساکنان ايران‌زمين."
و اين پرسشها از ما: روزگار چرا حساس است؟ کدامينند ديگراني که در پي محاسبه سود و زيان خويشند و نه درگير سرنوشت ساکنان ايران زمين؟

اگر روزگار را همچون يک مقوله فلسفي بنگريم، بايد بگويم که زمان تنها يک ظرف است. و ظرف نه گرم است و نه سرد. بلکه مضمون روزگار که همان مظروف باشد عملا باعث گرمي و سردي ظرف مي‌شود. گناه حساس بودن روزگار را نمي‌شود به پاي ساعت روميزي گذاشت. روزگار را پرواي آن نيست که ما چه چيزي در اين ظرف بريزيم. مسئوليت مضمون روزگار برعهده بازيگران سرنوشت است. اگر چنين باشد بايد پرسيد که بازيگران سرنوشت ما کدامند؟ در صحنه تاريخ، ما همه رقم بازيگر داريم. بازيگراني که نقش نخست را برعهده دارند و بازيگراني که نقشي فرعي و فرعي‌تر را ايفا مي‌کنند. کارگردان اين نمايش هم برآيند و تاثير متقابل بازي همه بازيگران است. و از آنجا که برخي از بازيگرانِ سرنوشت ما بازيگراني تازه‌کار و آماتورند، مي‌شود انتظار آن را داشت که دست آخر شاهکاري هم خلق نشود.

رد حساس بودن لحظه را مي‌توان در چهره منطقه به خوبي مشاهده کرد. نياز به تحليل ندارد. اما چرايي آن بي‌گمان موضوع بحثي است داغ و مهم. حضور نظامي قدرتهاي بزرگ جهاني در منطقه، تنش تلنبار شده در منطقه باروت و خشونت، سياست قدرتهاي منطقه‌اي همچون اسراييل و عربستان سعودي و از جانب ديگر سياست خارجي تحريک آميز ايران، همه و همه از عوامل موثر در حساسيت فوق‌العاده لحظه به شمار مي‌آيند.

در ارتباط با بخش دوم پرسش شما، بايد بگويم که مي‌بايست بين سياست و آرمان تفکيک قائل شويم. آن سياست واقعي که اعمال مي‌شود محصول محاسبه سود و زيان است. گاهي کوته بيني سياستمداران منجر به محاسبه‌اي خطا مي‌شود و سودي ناچيز در لحظه به دست مي‌آيد حال آن که زياني سنگين در دل فردا نطفه مي‌بندد. بديهي است که عزيمتگاه آمريکا، روسيه، چين و ديگران در سياست خارجي خود محاسبه‌اي است ناظر بر سود و زيان. پوششي که معمولا براي هسته واقعي سياست مي‌تراشند بيشتر جنبه تبليغي دارد و اين چيزي نيست که ما امروز به کشف آن نائل شده باشيم. در واقع بايد گفت که سياست، حرکت در تاريکي نيست.

قدرتهاي بزرگ جهاني و منطقه‌اي در سمت و سوي تحولات آتي ايران ذينفع هستند و از اين رو در شمار بازيگران سرنوشت ما به حساب مي‌آيند. اما براي توضيح نارساييها و تحولات ناميمون در ايران نمي‌توانيم هربار دستمان را دراز کنيم و با انگشت يکي از "دشمنان" را نشانه رويم. بهرروي اين بازي، بازيگران ديگري هم دارد.

مي‌دانيد که بسياري "سلاح" را زير لباس بسته و ترور با "واژه" را جانشين آن کرده‌اند. چگونه مي‌توان باروت اين واژگان استبدادي را به گلهاي گفت‌وگو تبديل کرد؟

باروت را نمي‌توان به گل تبديل کرد. باروت، باروت است. کساني که با "واژه" ترور مي‌کنند دو دسته هستند. يا کساني هستند که با کارکرد اصلي واژه آشنايي ندارند، يا کساني هستند که به هر دليلي خواهان صلح و همزيستي نيستند. ترور اين گروه دوم البته محدود به سلاح "واژه" نيست. از واژه هم بهره مي‌گيرند. گفت‌وگو با آنان ثمربخش نيست. در مورد گروه نخست، به گمان من، موضوع به گونه ديگري است. نمي‌توان همه گناه را به گردن آنها انداخت. براي حضور در گفت‌وگويي دموکراتيک، ابتدا خود ما مي‌بايست به موازين دموکراتيک پايبند و وفادار باشيم. اين گروه بايد در عمل شاهد آن باشد که براي اثبات يک نظر نيازي به دشنه و دشنام نيست، استدلال لازم است و آمادگي براي پذيرش "حرف حق".
حرف ديگري که ما فراموش کرده‌ايم بپرسيم و يا شما مي‌خواهيد بگوييد؟

جناب آقاي اسدي، به نظر من انجام گفت‌وگو براي گفت‌وگو دردي را دوا نمي‌کند. اين گفت‌وگو بايد ناظر بر هدفي باشد. هدف آن گفت‌وگويي که سايت "براي يک ايران" (ForOneIran.com) دنبال مي‌کند، يک چيز است. تعريف قاعده‌اي دموکراتيک براي تفاهم و نزديکي بيشتر بين اقليتهاي قومي، ديني و فرهنگي ايران. براي اين کار هم شيوه‌هاي گوناگوني وجود دارد. من به يکي از آنها اشاره مي‌کنم. و در واقع پيام من در اين گفتگو نيز همين است: آيا زيبا و در عين حال کارآمد و مفيد به حال من و تو نيست که من سني مذهب فارسي زبان از حق گويش و تحصيل به زبان ترکي براي توي آذري شيعه مذهب دفاع کنم و تو آذري شيعه مذهب از همان حق طبيعي يک کرد سني مذهب؟ بيايد در اين گفت‌وگو از حق همديگر دفاع کنيم. و من ترديدي ندارم که از اين راه زودتر به هدف خودمان مي‌رسيم.




نظر شما:

©faroughi.net