|   صفحه نخست   |   تماس   |   درباره سایت   |   مقالات به زبان‌های دیگر   |   بایگانی   |  

بخش دوم: چیستان انقلاب اسلامی

14.04.09 | یادداشت‌ها | جمشید فاروقی


ایستگاه بعدی در تحلیل نظری انقلاب اسلامی پرتوافکنی به خود این انقلاب به‌مثابه یک چالش بزرگ نظری است. در گفتار پیشین به این نکته اشاره شد که انقلاب اسلامی بر تردیدهای جامعه‌شناسان نسبت به تئوری مدرنیزاسیون افزود و نشان داد که درک خطی از توسعه و تغلیظ نظری تجربه مدرنیت در غرب برای فهم و توضیح مسیر توسعه در بسیاری از نقاط گیتی نمی‌تواند کاملا کارساز باشد. حال نیک آن است که نظری بیافکنیم بر چیستان انقلاب اسلامی.

نظر به بغرنجی و پیچیدگی ذاتی انقلاب اسلامی، قائل شدن تنها یک ویژگی و خصلت برای این انقلاب از حیث نظری خطاست. انقلاب پدیده‌ای تک علتی نیست که بتوان با اشاره به آن علت، پرده از چیستانی آن انقلاب برگرفت. و آنگاه که علت‌های متعددی در وقوع انقلاب نقش ایفا کنند، بررسی آرایش و تاثیر و تاثر این عوامل بر هم اهمیتی فراوان می‌یابد. نخستین پاسخ به چیستانی انقلاب اسلامی در اثر پرتوافکنی به شعار محوری این انقلاب، یعنی "نه شرقی، نه غربی، جمهوری اسلامی" به دست می‌آید.

این شعار از انقلاب اسلامی یک "پدیده" می‌سازد. پدیده‌ای استثنایی که پیش از آنکه تائیدی بر صحت قاعده باشد، نافی قاعده است. اعلام قطعی پایان بازی به روال گذشته است و فراخوانی برای آغاز امر تعریف بازی بر محوری نو.

نخست باید پرسید که گزینش این شعار در آن هنگام تا چه حد آگاهانه بوده است؟ به اظهارات رهبران و نظریه‌پردازان پرشمار انقلاب اسلامی که توجه کنیم، درخواهیم یافت که یافتن پاسخی روشن برای این پرسش امری دشوار است و از آن گذشته چیزی را روشن نمی‌کند. مهم بررسی این موضوع است که چرا چنین شعاری در ایران مطرح می‌شود و چرا بحران سیاسی برآمده از مدرنیزاسیون اتوکراتیک حکومت پهلوی، زمینه‌های قدرت گیری نیروی مذهبی در ایران را فراهم می‌آورد و هدف و مراد این نیرو از طرح چنین شعاری کدام است.

انقلاب اسلامی یک پدیده استثنایی است. استثنایی بر قاعده عمومی تحولات سیاسی در کشورهای "جهان سوم" در فاصله زمانی بین سال‌های دهه ۶۰ تا دهه ۸۰ قرن گذشته. بدیهی است که فهم استثنا وابسته به فهم قاعده است. قاعده کدام بوده است؟

در گفتارهای پیشین[1] به سایه‌ روشن‌های نظری جامعه‌شناسی مدرنیزاسیون پرداختیم. این جامعه‌شناسی بر یک نکته محوری استوار است و آن اینکه تجربه غرب، می‌تواند و می‌بایست به عنوان الگوی توسعه در "جهان غیر غربی" مورد استفاده قرار گیرد. و از آنجا که غرب خود یک مجموعه است، این‌ تئوری‌ها در فرجامین نگاه می‌بایست از بین کشورهای غربی نیز الگویی برای توسعه و رشد بیابند که سمت و سوی توسعه و پیشرفت را نشان دهد و این الگو در چارچوب آن نظریه‌ها، جامعه ایالات متحده آمریکا است . آمریکا در عین حال ابرقدرت "غرب" در برابر کمونیسم است و می‌بایست از جهان آزاد و جامعه باز در برابر دشمنانش دفاع کند.

حکایت رشد و توسعه در جهان سوسیالیستی نیز کمابیش حکایت مشابهی است. اتحاد جماهیر شوروی سوسیالیستی به‌مثابه پیشرفته‌ترین کشور جهان غیر کاپیتالیستی، الگوی توسعه است. ادعا می‌شود که این کشور با پشت سر نهادن مرحله‌های نخستین توسعه سوسیالیستی، راه را برای ورود به مرحله کمونیستی هموار ساخته است. راه رشد غیر سرمایه‌داری نیز نسخه پیشرفت جهان غیر کاپیتالیستی برای کشورهایی است که در جریان مبارزات ضد استعماری از گستره نفوذ کشورهای غربی خارج شده‌اند. اتحاد شوروی نیز ابرقدرت "شرق" در برابر امپریالیسم است و می‌بایست از پیشرفت اجتماعی در جهان نو در برابر دشمنان ارتجاعی‌اش دفاع کند.

در جریان جنگ سرد بین دو بلوک، "غرب" در پی حفظ گستره نفود خود بود و "شرق" در پی گسترش نفوذ خود.[2] شعار "نه شرقی، نه غربی، جمهوری اسلامی ایران" تلاشی مجدد برای تعریف فضایی بین این دو بلوک بود. گزینش راهبردی که پیش از آن به "راه سوم" شهرت داشت، این بار اما با کمک ایدئولوژی شبه مذهبی یک حکومت تمامیت‌خواه می‌بایست مسیر جایگزینی برای توسعه تعیین کند.

تجربه انقلاب اسلامی، تجربه دیگری بود. گرچه برآمد سیاسی انقلاب اسلامی ایران، یعنی جمهوری اسلامی ایران، نه به حیات سرمایه‌داری در ایران خاتمه داد و نه به مدرنیزاسیون اتوکراتیک، اما نشان داد که تردیدها پیرامون درک خطی از توسعه جدی‌تر از آن چیزی است که برخی از جامعه‌شناسان می‌پنداشتند.[3]

طرح شعار "نه شرقی، نه غربی" از سوی آیت‌الله خمینی و دیگر فعالین جنبش اسلامی در ایران گرچه تاکیدی آگاهانه بر خصلت مذهبی و اسلامی جنبش بود، اما در عین حال بازتاب‌گر تمایل رهبران جنبش به جداسری مسیر تحول ایران از دو مسیر یاد شده بود و این نکته‌ای است که متاسفانه کمتر مورد توجه پژوهشگران قرار گرفته است.

تجربه انقلاب اسلامی نشان داد آنچه به "راه سوم" شهرت یافته است، پیش از آنکه واقعا راهی جدا و جایگزین باشد، تائیدی است بر تعدد و تکثر مسیرهای تحول در جهان.

از این منظر می‌توان گفت که انقلاب اسلامی ایران چالشی نظری برای تئوری‌های توسعه بود. اما این انقلاب و برآمد سیاسی و نامتعارف آن نیز بدل به چالشی بزرگ برای تحلیل‌گران و مفسران مسائل بین‌الملل شد. چالشی که ۳۰ سال پیش شروع شد و تا همین امروز نیز ادامه دارد. مجموعه مقالات "بازخوانی انقلاب اسلامی" نیز هدف روشن ساختن نارسایی‌های نظری در فهم و توضیح این رویداد را دنبال می‌کند.[4]
انقلاب اسلامی ایران، یک رویداد استثنایی است. از منظر تئوریک می‌بایست بر این نکته تاکید ورزید که انقلاب‌ها جملگی از خصلت استثنایی برخوردارند و پدیده‌ای خود ویژه‌اند.

خودویژگی‌ها و خصلت استثنایی انقلاب‌ها عملا نشانه و دلیل آنند که تلاش برای دستیابی به یک تئوری عام و جهان‌شمول برای توضیح انقلاب‌ها، تلاشی بیهوده و کم اثر است. اما هرگاه بپذیریم که انقلاب‌ها همگی رویدادهایی استثنایی هستند، آنگاه پرسیدنی است که چگونه می‌توان آنها را با یکدیگر مقایسه کرد؟

یک انقلاب یک تغییر است که تاریخ سیاسی و اجتماعی یک کشور را به دو دوره پیش و پس از خود تقسیم می‌کند. عمق و شدت این تغییر را تنها از طریق مقایسه این دو دوره می‌توان دریافت و آنچه در انقلاب‌ها با هم قابل مقایسه است، همین عمق و شدت دگرگونی است.

دگرگونی‌های ناشی از یک انقلاب، جملگی از نوع گسست، برش و پرش هستند. روند تحولی قطع می‌شود. فصلی از تاریخ بی آنکه خاتمه یابد، به پایان می‌رسد. فصل دیگری شروع می‌شود که یا ادامه فصل گذشته نیست، یا حکایت از برش‌ها و پرش‌ها دارد.

انقلاب اسلامی، یک تحول عظیم سیاسی و اجتماعی بود. گستره دگرگونی‌های سیاسی و اجتماعی ایران پس از انقلاب چنان است که می‌توان به دور از هرگونه تردیدی، انقلاب ۱۳۵۷ ایران را در شمار انقلاب‌های بزرگ تاریخ بشری دانست. مقایسه انقلاب ایران با انقلاب اکتبر روسیه و انقلاب فرانسه از سوی پژوهشگران تاییدی بر صحت این ادعاست.

اما این نکته که هم انقلاب اسلامی ایران و هم انقلاب اکتبر، هر دو ریشه در بحران‌های ناشی از مدرنیزاسیون اتوکراتیک داشته‌اند، برای این گمان که این دو انقلاب از یک ریشه بوده‌اند، کفایت نمی‌کند.[5] برخلاف انقلاب اکتبر، دانش تاریخی ما پیرامون انقلابی با پیش‌زمینه‌های مذهبی بسیار نازل است.

برخی از جامعه‌شناسان انقلاب را تغییر و دگرگونی عمیق سامانه سیاسی یک کشور می‌دانند[6]. دگرگونی بنیادین یک سیستم سیاسی، همان گونه که پیش از این شرحش رفت، محدود به ماشین دولتی نمی‌شود، بلکه الگوی قدرت و پایه‌های مشروعیت را نیز شامل می‌شود. از این حیث انقلاب اسلامی نمونه گویای چنین تحولی است.

از حیث سیاسی این انقلاب ساختار سیاسی دولت پهلوی را از بین برد و آرایش نیروهای شریک در قدرت را کاملا تغییر داد. اما خطاست هرگاه بپنداریم که دامنه تاثیرات انقلاب اسلامی تنها به تغییر قدرت سیاسی در ایران محدود می‌شود. این انقلاب الگوی قدرت و همراه با آن مناسبات دولت و جامعه را نیز دگرگون ساخت. چنین امری، تغییر در مبانی مشروعیت قدرت سیاسی را نیز الزاما در پی داشت.

انقلاب اسلامی در ایران اما الگوی قدرت را دگرگون ساخت، بی آنکه ماهیت غیردموکراتیک مناسبات دولت و جامعه را تغییر دهد. به سخن دیگر، انقلاب اسلامی پایان اتوکراسی سلطنتی حکومت پهلوی بود، اما پایان اتوکراسی نبود و این اتوکراسی حاکم را در شکل توتالیتر آن تداوم بخشید. در این راستا می‌بایست به شتاب و گستره تغییراتی توجه داشت که انقلاب اسلامی ایران در الگوی قدرت و مناسبات دولت و جامعه ایجاد کرده است.

بررسی مناسبات جامعه و دولت در فضای اتوکراتیک حاکم بر تاریخ معاصر ایران منطبق است با بررسی مناسبات دولت و اپوزیسیون. این بررسی عملا بر بستر پی‌گیری دو مفهوم وبری "کارآمدی" و "مشروعیت" ممکن است. تاسیس دولت مدرن در ایران که عمدتا محصول تمرکز قدرت سیاسی و اتوریته سیاسی در کشور بود، بر كارآمدی دولت افزود، اما با از بین بردن زمینه‌های سنتی باور به مشروعیت و ناتوانی در جایگزین ساختن پایه‌های مدرن مشروعیت، عملا به بحران سیاسی در ایران دامن زد.

پیش از پرداختن به چیستان انقلاب اسلامی ذکر نکته‌ای حائز اهمیت است و آن اینکه نگارنده در این مجموعه مقالات هر دو مفهوم "انقلاب اسلامی" و "انقلاب ایران" را به موازات هم به کار می‌گیرد و تفاوتی بین آنها قائل نمی‌شود. اما برای مانع شدن از برداشت خطا باید گفت که ما در تحلیل خود از انقلاب اسلامی ایران می‌بایست بین دو مفهوم "ماهیت" و "علت‌های" انقلاب تمایز قائل شویم. چنان که در ادامه مقالات "بازخوانی انقلاب اسلامی" خواهیم دید، ماهیت انقلاب ایران، خصلتی مذهبی دارد حال آنکه علت‌ها و ریشه‌های انقلاب در ایران عمدتا مذهبی نیستند. این بحث را در گفتارهای آینده پی خواهیم گرفت.

انقلاب اسلامی ایران، یک رویداد استثنایی است. از منظر تئوریک می‌بایست بر این نکته تاکید ورزید که انقلاب‌ها جملگی از خصلت استثنایی برخوردارند و پدیده‌ای خود ویژه‌اند.

خودویژگی‌ها و خصلت استثنایی انقلاب‌ها عملا نشانه و دلیل آنند که تلاش برای دستیابی به یک تئوری عام و جهان‌شمول برای توضیح انقلاب‌ها، تلاشی بیهوده و کم اثر است. اما هرگاه بپذیریم که انقلاب‌ها همگی رویدادهایی استثنایی هستند، آنگاه پرسیدنی است که چگونه می‌توان آنها را با یکدیگر مقایسه کرد؟

یک انقلاب یک تغییر است که تاریخ سیاسی و اجتماعی یک کشور را به دو دوره پیش و پس از خود تقسیم می‌کند. عمق و شدت این تغییر را تنها از طریق مقایسه این دو دوره می‌توان دریافت و آنچه در انقلاب‌ها با هم قابل مقایسه است، همین عمق و شدت دگرگونی است.

دگرگونی‌های ناشی از یک انقلاب، جملگی از نوع گسست، برش و پرش هستند. روند تحولی قطع می‌شود. فصلی از تاریخ بی آنکه خاتمه یابد، به پایان می‌رسد. فصل دیگری شروع می‌شود که یا ادامه فصل گذشته نیست، یا حکایت از برش‌ها و پرش‌ها دارد.

انقلاب اسلامی، یک تحول عظیم سیاسی و اجتماعی بود. گستره دگرگونی‌های سیاسی و اجتماعی ایران پس از انقلاب چنان است که می‌توان به دور از هرگونه تردیدی، انقلاب ۱۳۵۷ ایران را در شمار انقلاب‌های بزرگ تاریخ بشری دانست. مقایسه انقلاب ایران با انقلاب اکتبر روسیه و انقلاب فرانسه از سوی پژوهشگران تاییدی بر صحت این ادعاست.

اما این نکته که هم انقلاب اسلامی ایران و هم انقلاب اکتبر، هر دو ریشه در بحران‌های ناشی از مدرنیزاسیون اتوکراتیک داشته‌اند، برای این گمان که این دو انقلاب از یک ریشه بوده‌اند، کفایت نمی‌کند.[5] برخلاف انقلاب اکتبر، دانش تاریخی ما پیرامون انقلابی با پیش‌زمینه‌های مذهبی بسیار نازل است.

برخی از جامعه‌شناسان انقلاب را تغییر و دگرگونی عمیق سامانه سیاسی یک کشور می‌دانند[6]. دگرگونی بنیادین یک سیستم سیاسی، همان گونه که پیش از این شرحش رفت، محدود به ماشین دولتی نمی‌شود، بلکه الگوی قدرت و پایه‌های مشروعیت را نیز شامل می‌شود. از این حیث انقلاب اسلامی نمونه گویای چنین تحولی است.

از حیث سیاسی این انقلاب ساختار سیاسی دولت پهلوی را از بین برد و آرایش نیروهای شریک در قدرت را کاملا تغییر داد. اما خطاست هرگاه بپنداریم که دامنه تاثیرات انقلاب اسلامی تنها به تغییر قدرت سیاسی در ایران محدود می‌شود. این انقلاب الگوی قدرت و همراه با آن مناسبات دولت و جامعه را نیز دگرگون ساخت. چنین امری، تغییر در مبانی مشروعیت قدرت سیاسی را نیز الزاما در پی داشت.

انقلاب اسلامی در ایران اما الگوی قدرت را دگرگون ساخت، بی آنکه ماهیت غیردموکراتیک مناسبات دولت و جامعه را تغییر دهد. به سخن دیگر، انقلاب اسلامی پایان اتوکراسی سلطنتی حکومت پهلوی بود، اما پایان اتوکراسی نبود و این اتوکراسی حاکم را در شکل توتالیتر آن تداوم بخشید. در این راستا می‌بایست به شتاب و گستره تغییراتی توجه داشت که انقلاب اسلامی ایران در الگوی قدرت و مناسبات دولت و جامعه ایجاد کرده است.

بررسی مناسبات جامعه و دولت در فضای اتوکراتیک حاکم بر تاریخ معاصر ایران منطبق است با بررسی مناسبات دولت و اپوزیسیون. این بررسی عملا بر بستر پی‌گیری دو مفهوم وبری "کارآمدی" و "مشروعیت" ممکن است. تاسیس دولت مدرن در ایران که عمدتا محصول تمرکز قدرت سیاسی و اتوریته سیاسی در کشور بود، بر كارآمدی دولت افزود، اما با از بین بردن زمینه‌های سنتی باور به مشروعیت و ناتوانی در جایگزین ساختن پایه‌های مدرن مشروعیت، عملا به بحران سیاسی در ایران دامن زد.

پیش از پرداختن به چیستان انقلاب اسلامی ذکر نکته‌ای حائز اهمیت است و آن اینکه نگارنده در این مجموعه مقالات هر دو مفهوم "انقلاب اسلامی" و "انقلاب ایران" را به موازات هم به کار می‌گیرد و تفاوتی بین آنها قائل نمی‌شود. اما برای مانع شدن از برداشت خطا باید گفت که ما در تحلیل خود از انقلاب اسلامی ایران می‌بایست بین دو مفهوم "ماهیت" و "علت‌های" انقلاب تمایز قائل شویم. چنان که در ادامه مقالات "بازخوانی انقلاب اسلامی" خواهیم دید، ماهیت انقلاب ایران، خصلتی مذهبی دارد حال آنکه علت‌ها و ریشه‌های انقلاب در ایران عمدتا مذهبی نیستند. این بحث را در گفتارهای آینده پی خواهیم گرفت.



نظر شما:

©faroughi.net